تبلیغات
به ستاره ی شرقی خوش امدید. - رویای ماندگار فصل 5
 
به ستاره ی شرقی خوش امدید.
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : محسن اکبری
یکشنبه 30 مهر 1391 :: نویسنده : قاصدک رهگذر
خداروشکر این مهمونی بالاخره تموم شد ...حوصلم سر رفت
پری سیما: دخترم ..رویا جون پاشو مامان ..پاشو باید بریم
گرمی دستی رو روی گونه م حس کردم چشامو اروم باز کردم ...اخ جوون مامان جونم اومده ...همین یه روز کلی دلم واسش تنگ شده بود
- سلام مامان ...چی شده ؟؟......کجا بریم؟؟؟
- باید برگردیم تهران...واسه خونواده دولت ابدی یه کاری پیش اومده حتما امروز باید برگردن تهران

- تهران؟؟؟...وااااااااای نه مامان ....من میخوام بمونم خب
- نمیشه رویا جان .....قول میدم هفته اینده خودم بیارمت برسونمت
حسابی کفرم در اومده بود .....اه ما هنوز دو روز نمیشد که اومدیم خب ...باید به این زودی برگردیم ....با نارضایتی پا شدم و لباسام رو پوشیدم واز مامان بزرگ و بابابزرگ خداحافظی کردم و همراه مادرم سوار ماشین شدم
پری سیما : عزیزم
- جونم مامان
- بهم یه قولی میدی؟؟؟
به صورت مامانم نگاه کردم تازه متوجه شدم که انگاری خیلی ناراحت و نگرانه با تته پته گفتم چیزی شده مامان ؟؟؟
- نه...فقط یه قولی بهم بده؟؟
- چه قولی؟؟؟
- رویا دخترم بهم قول بده اگه یه روزی تنها بودی و من نبودم که ازت محافظت کنم...
- مامان این حرفا چیه میزنی؟؟؟؟دارین نگرانم میکنین ها
- گوش کن چی میگم دخترم
صورتش خیس از اشک شده بود  ....اشکاشو پاک کرد ... مات و مبهوت نگاهش میکردم ...زبونم بند اومده بود ..یعنی چی شده بود
- بهم قول بده رویا ....قول بده اگه یه روزی نبودم مواظب خودت باشی....به هیچ کس غیر خودت فکر نکنی ....همیشه از روی عقل تصمیم بگیر.....درستو ادامه بده.....اگه یه روزی نبودم با مشکلات کنار بیا و ازشون فرار نکن
- مامااااااااااااااااان چی داری میگی؟؟؟؟دارین دیوونم میکنین چی شده مگه؟؟
- هیچی دختر گلم چیزی نشده ......دارم بهت نصیحت میکنم ....کار بدیه یه مادر به دخترش نصیحت کنه؟؟؟
- نه مامان جون ..باشه قول میدم مواظب خودم باشم
- دوست دارم دخترم ...تو تنها ثروت من تو این دنیایی .....دخترم اگه خواستی روزی کسی رو دوست داشته باشی بخاطر خودش دوستش داشته باش نه بخاطر چیزای دیگه ش ....اگه خوب بود با خوبیات به خوبیاش اضافه کن و اگه ادم بدی رو دوست داشتی سعی نکن بخاطر اینکه بده تنهاش بزاری که این خودش یه اشتباهه ....تو سعی کن خوب باشی و تلاش کن اونم به راه خوبی بکشونی ...اونوقت مطمئن باش از اینکه تنهاش نزاشتی خوشحال خواهی بود....همه رو ببخش حتی اگه در حقت بد ترین کار های عالم رو انجام داده باش
- چشم مامان ...مامان واقعا چیزی نشده؟؟؟؟
- نه عزیزم ...فقط دلم گرفته بود خواستم کمی باهات حرف زده باشم که سبک شم
- پس چرا گریه میکردین؟؟؟
- اخه فکر ندیدن صورت ماه تو ادمو دیوونه میکنه دخترم
- ندیدن من؟؟؟معلوم هست چی میگین مامان؟؟
- هیچی دخترم ...ولش کن اصلا ..عوضش ظهر که رسیدیم خونه واست زرشک پلو درست میکنم
- سرمو تکون دادم و گفتم چشم مامانی ...اما ته دلم احساس خوبی نداشتم ...منم دلم میخواست مثل مامانم گریه کنم .......به در ویلا که رسیدیم همه اماده رفتن بودن .....هلیا با دیدن من کلی ذوق کرده بود  و هی هزار تا فحش ناجور به من میداد که چرا نبردمش خونه بابابزرگ .....هلیا ازم خواست که باز با ماشین اونا برم اما این دفعه مخالفت کردم و دوست داشتم که با ماشین خودمون برم ...علیرضا هم ازم خواست که همراه اونا برم ولی من رفتم و سوار ماشین خودمون شدم .....مامانم گفت که سرش درد میکنه واسه همین عقب سوار شد و من و بابا هم جلو سوار شدیم ...ماشین ما جلوتر از ماشین هلیا اینا بود .....بابا شعر میخوند و منم دست میزدم و همراهیش میکردم و به عقب نگاه کردم که مامانم چشماشو بسته بود انگار خواب بود
- بابا انگار مامان خوابه ....نخونین دیگه ....میترسم بیدار شه
بابا قبول کرد و دیگه اواز نخوند .....بابا رانندگی میکرد وچیزی نمیگفت سکوت عجیبی بینمون حکم فرما شده بود......از این سکوت میترسیدم ......سر یه پیچ بزرگ رسیدم یه ماشین تو لاین ما خلافی میومد بابام به لاین کناری رفت که به ماشین نخوریم که یه دفعه دیدم یه کامیون مستقیم به طرف ما میاد
- باباااااااااااااااااااااااااااا مواظب بااااااااااااااااش ....
بلند بلند جیغ میکشیدم ......مامانم هم که از خواب پریده بود همش پدرمو صدا میکرد ......ماشینمون که سرعت زیادی داشت به ملق نشست و پرت شد  ................
****
گل های رز سفید قشنگی رو به روم بود باغچه بزرگی بود شبیه باغچه مامان بزرگ بود اما باغچه مامان بزرگ نبود .....وسط گل ها وایستادم میون اون همه رز سفید یه بوته رز قرمز هم در اوده بود .....واااااااااااای چه خوشگله حتما مامانی اینو ببینه کلی خوشحال میشه .....یه شاخه رز قرمز چیدم ..... از میون اون همه گل قشنگ اومدم بیرون یه شاخه گل قشنگ تو دستم بود ....بوش کردم ...چه بوی خوبی میداد  ....بوی مادرمو میداد .....یاد مادرم افتادم ...مادرم کجاست...مادرم کجاست؟؟؟ مامان ؟؟؟ مامان؟؟؟ در خونه رو باز کردم ..اینکه خونه ما نبود ....خونه ما اینقدر تاریک نبود ...از پله ها رفتم بالا هر چی که میرفتم تاریک و تاریک تر میشد ....ترسیدم ..نفسام به شماره افتاده بود ...از بچگی از تاریکی میترسیدم ...پله ها رو دو تا یکی اومدم پایین ...در خونه رو بستم به طرف  باغ بزرگی که اونطرف بود رفتم ....رفتم تو باغ درخت های بزرگی  دور تا دورم رو گرفته بودم ...تو دلم خدا رو صدا میزدم که تنهام نزاره بغض سختی گلومو میفشرد .......به اینطرف و اونطرف باغ میرفتم و مادرمو صدا میزدم هر چی به ته باغ میرفتم بازم تاریک و تاریک تر میشد ...خواستم برگردم ..میترسیدم ...اما مادرم؟؟ مادرم کجاست؟؟خواستم برگردم به پشت سرم نگاه کردم همه جا تاریکه تاریک شده بود ....پشت سرم از جلوم تاریک تر شده بود....احساس کردم تنهای تنهام ..از این همه تنهایی بشدت میترسیدم ....شاخ و برگ های درختا تکون میخوردن باد بین درختا زوزه کنان  میوزید و انگار میخواست منو با خودش ببره....نه این باد نیست ...باد خوبه ....باد منو نمیبره....لباس سفید تنمو تو دستم جمع کردم و شروع کردم به دویدن ...اشکام سرازیر شده بودن ...صدای حق حقم تموم باغ رو پر کرده بود ...یه بار خدا رو صدا میکردم یه بار مادرمو ......بلند بلند گریه میکردم ...احساس کردم یکی داره بدو دنبالم میاد ...تموم قدرتمو جمع کردم و تند تر میدویدم به گل توی دستم نگاه کردم .....تیغ های گل دستمو زخمی کرده بودن انگار خیلی تو دستم گل رو فشار داده بودم از دستم خون میچکید ....گل مچاله شده بود ...محکم تر توی دستم گرفتمش ...یه کور سوی نوری اونطرف باغ دیدم ...به طرف نور میدویدم ...هر چی به نور نزدیک تر میشدم ...نور هم بیشتر و بیشتر میشد ..خدا رو شکر کردم ...سرجام وایستادم و چند تا نفس عمیق کشیدم اما اشکام بیشتر و بیشتر می شد ....به طرف نور رفتم ... نزدیک نور رسیدم ...نه!!! ..این نورنبود....یه زن بود ..یه زن با لباس سفید روشن ...که توی اون تاریکی عین نور میدرخشید ...نشسته بود ..پشتش به من بود ...جلو رفتم ...روبه روش نشستم .....سرش پایین بود ...سرش رو اورد بالا......واااااااای خدای من اینکه مادرم بود...صدای حق حقم بلند تر شد ...خودمو انداختم توی بغلش و بلند گریه میکردم واسش تعریف کردم که باد میخواسته منو ببره ...یکی تو باغ دنبالم کرده..خونه تاریک بود و من از تاریکی و تنهایی میترسیدم ....منو از خودش جدا کرد ....اشکای صورتمو پاک کرد و بهم گفت ولی رویا جان تو باید به تنهایی عادت کنی...چی مامان ؟؟؟یعنی شما هم میخواین منو تنها بزارین؟؟؟
-نه عزیزم من هیچوقت تو رو تنها نمیزارم ..صورتم خیس اشک شده بود ...گله کردم...باشه اصلا شما هم برین ...شما هم عین همه منو تنها بزارین ...مگه شما نگفتین دوستم دارین؟؟پس چی شد؟؟همش دروغ بود؟؟؟
- نه رویا جان ...عشق یه مادر هیچوقت دروغ نیست
- پس چرا؟؟چرا میخواین منو تنها بزارین؟؟؟
- چون تقدیر اینه ...... ولی عزیزم من همیشه پیشت هستم و تنهات نمیزارم ....دستامو تو دستاش گرفت گرمی دستاش انگار روح رو به بدنم برگردونده باشه .....رویا جان دخترم من هیچ وقت تنهات نمیزارم...بهت قول میدم یه روزی برگردم و دوباره خودم مواظبت باشم
دستام رو ول کرد و رفت ...خواستم دنبالش برم اما هر کاری کردم نمیتونستم ...انگار پاهام به زمین میخ کوب شده بود ...هر چی تقلا کردم نتونستم حرکت کنم .....به طرف مادرم نگاه میکردم هرچی صداش میکردم برنمیگشت که نگاهم کنه به دستاش نگاه کردم یه شاخه رز قرمز تو دستش بود .....اما مچاله نبود ...داشت میرفت..مامان تنهام نزار...تو رو خدا تنهام نزار .مااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااااااان
چشامو  باز کردم صورتم خیس اشک بود ...دور و برم رو نگاه کردم کسی نبود ...اتاق سفید سفید بود ...پرده ها سفید...دیوارا سفید....تمام بدنم درد میکرد ..درد خیلی زیادی رو تو دستم حس کرد به دستم نگاه کردم باند پیچی شده بود ...سرم هم باند پیچی شده بود یاد گل تو دستم افتادم حتما اون دستمو زخمی کرده!!!!! مادرم ؟؟؟راستی مامانم کجاست ؟؟؟چرا اینجا اینقدر خلوته؟؟ اینجا کجاست اصلا؟؟؟انگار تازه فهمیده باشم اینجا چه خبره.......یاد اوری تصادف مثل پتکی خورد تو سرم.....یاد مادرم افتادم ...مادرم کجاست .....صرم رو از تو دستم کشیدم بیرون ...دستم خون اومد  یه دستمال از رو میز برداشتم و خون رو دستمو پاک کردم..از تخت اومدم پایین ...سرم حسابی گیج میرفت ..نمیتونستم راه برم ...کمی روی تخ نشستم ...از پارچ کمی اب خوردم ..حالم بهتر شده بود ...در رو باز کردم...به وارد راهرو شدم  به طرف پذیرش رفتم ...یه خانوم بود سرش پایین بود
 -خانوم ؟؟
- بله بفرمایید؟؟
اقای شکیبا و خانوم کیان اینجا هستن؟؟؟
- اقای شکیبا مرخص شدن اما خانوم کیان تو بخش مراقبتها هستن
- چی؟؟؟؟ مراقبتها؟؟؟
از چیزی که شنیده بودم متحیر شده بودم بی هدف راه میرفتم و راه میرفتم .....به یه راهرو رسیدم در رو باز کردم و وارد راهرو شدم انگار مسخ شده بودم عین دیوونه ها فقط ره میرفتم ....سرمو بالا گرفتم ..بابام دست به سینه کنار اقای دولت و ابادی و پسراش امیرعلی و علیرضا وایستاده بود هلیا و مادرش روی صندلی نشسته بودن و گریه میکردن و هلیا سعی داشت مادرشو اروم کنه دایی هم اومده بود همراه زن دایی و اونها هم چشاشون خیس اشک بود ...مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله هم کنارش بود همراه امید ......دوباره شروع کردم به راه رفتن وسط راهرو رسیدم ...وایستادم ...دوونه شده بودم هیچ کاریم دست خودم نبود...انگار نمیدونستم چرا اینجام؟؟؟؟...یعنی من چرا اینجام؟ ...اصلا چرا ادما میان اینجا..انگار همه تازه متوجه حضور من شده بودن ...و من هم نپتازه متوجه حضور  فرزاد داداشم ...به فرزاد نگاه کردم سنگینی اشک رو توی نگاهش حس کردم اما اشک تو چشاش خشک شده بود و هیچ اشکی از توی چشاش نمیچکید...بغض سنگینی گلوم رو میفشرد انگار از قبل میدونستم قراره چه بلایی سرم بیاد و فقط دنبال یه دلیل واسه دلم میگشتم ... ....همه به طرفم اومدن ...پدرم زودتر از همه خودش رو به من رسوند .....پدرم رو که دیدم خشم تموم روح و جسمم رو فرا گرفت انگار دلیلم رو پیدا کردم  اون رو مقصر میدونستم که الان مادرم رو تخت بیمارستانه .....انگار تموم خشمم رو توی چشام خوند و سر جاش موند و به طرفم نیومد ..فرزاد رو به روم وایستاد ...سرمو بالا گرفتم و به چشماش نگاه کردم ..بازم مثل همیشه مهربونی توی چشماش موج میزد
فرزاد:  رویا تو اینجا چیکار میکنی؟؟/تو الان باید استراحت کنی
بازوهامو گرفت تو دستاش ..تمام توانم رو جمع کردم و با تته پته گفتم .....م ما مامانم ؟؟؟
با گفتن این کلمه بغضم شکست صورتم خیس اشک شده بود
فرزاد: اون حالش خوبه عزیزم گریه نکن
- دروغگووووووووووووو...تو هم مثل همه اونا داری دروغ میگی
تو چشاش نگاه کردم و مثل همیشه مظلومانه نگاهش کردم و اونم یه قطره  اشک از چشاش سر خورد روی گونه ش و گفت رویا خاله هیچیش نمیشه
- دروغ گوییی تو هم .........مامان خودش گفت ...خودش گفت تنهام میزاره ...خودش گفت میره ....
- اون فقط تو کماست رویا ...همین ..قرار نیست هیچ طوریشم بشه...مطمئن باش تنهات نمیزاره
-کماااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟مامان تو کماست؟؟؟
- اره   
- انگاره تازه فهمیدم چه بلایی داره سرم میاد ... اشکام پهنای صورتم رو پر کرده بودن به شونه های فرزاد نگاه کردم که اونم داشت گریه میکرد هر کی اطراف من بود صورتش خیس اشک بود حتی بابام ...خودم انداختم تو بغل فرزاد و از ته دل گریه کردم  فرزاد هم همراه من گریه میکرد و محکم منو تو بغلش گرفته بود
***
به اصرار زیاد مادربزرگم مادرم رو به خونه خودشون منتقل کردن و چندتا پرستار استخدام کردن تا ازش مراقبت کنن و منم مثل کنه به مادرم چسپیده بودم و گاه و بیگاه اشک میریختم ........مادرم رو به اتاقی که وقتی مجرد بوده تو اون اتاق بوده بردن .....خیلی اصرار کردم که یه تخت هم تو همون اتاق واسه من بزارن اما مادربزرگم اجازه ندادو من هم توی همون اتاق قبلیم  موندم ..ناهار و شامم شده بود اشک ... اول صبح بلند میشدم و میرفتم و چند تا گل رز قرمز میچیدم و میرفتم تو اتاق مامان و با دیدن جسم بی روح مادرم انگار سقف اسمون رو روی سرم خراب میکردن ...کنار تختش میرفتم و باهاش حرف میزدم و اشک میریختم ..مامان بزرگ هر کاری میکرد که من کمتر به اتاق مامانم برم چون فکر میکرد با این کارم دارم خودمو نابود میکنم اما اون نمیدونست که اگه یه روز نبینمش نابود میشم
*************************************************
سیاوش دفتر را بست پهنای صورت مردانه اش خیس از اشک شده بود  فردین دفتر را از دست سیاوش گرفت و کنارش نشست
سیاوش:نمیتونم فردین ....دیگه نمیتونم بخونم .....اون مادرمه ....غم و غصه تو دلشو با تمام وجودم حس میکنم ...میدونم درد نداشتن مادر چه حسی داره
فردین سر سیاوش رو به اغوش کشید و سکوت خانه هق هق سیاوش را فرو خورد
فردین در خانه را باز کرد و وارد خانه شد حسابی کسل و خسته بود به طرف دستشویی رفت و ابی به سر و صورتش زد
-سلام مامان
- سلام مامان جان..چه دیر اومدی !!!پیش سیاوش بودی؟؟؟
-اره مامان ......پریماه کجاست؟؟؟
- تو اتاقشه ....اونم از سر کار اومد خسته بود رفت استراحت کنه
فردین به طرف اتاق خواهرش رفت در رو باز کرد  خواهرش بیدار بود داشت کتابی رو مطالعه میکرد
- بیداری پری؟؟؟
- اره بیدارم داداشی ..کارم  داشتین؟؟
- نه کاری زیادی ندارم ابجی جون...فقط یه سری به سیا بزن حالش زیاد خوب نیست
- پریماه کلافه به برادرش نگاه کرد و گفت چرا حالش خوب نیست ؟؟؟سیاوش طوریش شده؟؟؟
-نه بابا ....طوریش نیست از لحاظ روحی بهم ریخته
فردین کنار خواهرش نشست و کل اتفاقاتی که امروز برایشان رخ داده بود را تعریف کرد ...
- باشه داداشی صبح حتما قبل از اینکه بره سر کار یه سری بهش میزنم
پریماه  کتابهاش رو جمع کرد و به  کار های امروزش فکر میکرد که کلی کار انجام داه بود ..تو یه شرکت تازه به عنوان مهندس معمار استخدام شده بود و از کارش هم راضی بود ....احتیاجی به کار کردن نداشت چون پول پدرش به اندازه کافی کفاف مخارجش رو میداد اما کلا دوست داشت که روی پای خودش بایسته ......
صبح زود بلند شد و لباس پوشید و سویچ ماشینشو برداشت و یه لقمه نون و پنیر از تو یخچال برداشت که ضعف نکنه.......ماشینش رو روشن کرد وبه طرف خونه سیاوش حرکت کرد تو دلش خدا خدا میکرد که سیاوش به سر کار نرفته باشه .....ماشین رو تو کوچه پارک کرد کلید رو از تو کیفش در اورد و در خونه رو باز کرد ...... کفشای سیاوش رو روی جا کفش دید خدا رو شکر کرد که نرفته ...به ساعتش نگاه کرد ساعت شش و نیم بود .......در اتاق سیاوش رو باز کرد هنوز خواب بود
 




نوع مطلب : دانلود کتاب، 
برچسب ها : رویا ماندگار، رویا ماندگار فصل 5،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 21 تیر 1396 03:21 ق.ظ
We are a group of volunteers and starting a brand new scheme in our community.

Your website provided us with useful information to
work on. You've performed a formidable activity and our entire group might be grateful to
you.
دوشنبه 28 فروردین 1396 05:24 ب.ظ
Now I am going to do my breakfast, when having my breakfast coming yet again to read additional news.
چهارشنبه 15 آذر 1391 06:49 ب.ظ
نه . جالب نیست.
جمعه 26 آبان 1391 10:04 ق.ظ
با سلام!
وبلاگ قشنگی دارید ولی من توصیه میکنم از کد های سایت تازه افتتاح شده کد18 استفاده کنید و وبلاگتون رو خیلی قشنگ تر کنید!
مشابه کد های ما تا به حالا هیچ جایی مشاهده نشده اند!
با تشکر
h tt p://code18.xzn.i r/
پنجشنبه 18 آبان 1391 02:08 ب.ظ
اپ نکنی یه وخ
قاصدک رهگذرسلام
یعنی ادامش رو نزارم؟؟؟؟
شنبه 13 آبان 1391 09:47 ق.ظ
عزیزم خیلی قشنگ بود منم فَـِِـِِِ ـرشِـِآدِ كلوپ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :