تبلیغات
به ستاره ی شرقی خوش امدید. - رویای ماندگار فصل 3
 
به ستاره ی شرقی خوش امدید.
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : محسن اکبری
چهارشنبه 26 مهر 1391 :: نویسنده : قاصدک رهگذر
چرخیدن دستگیره در برگشتم و به عقب نگاه کردم که دیدم بابام همراه زن دایی و ندا و نگار وارد خونه شدن بلند شدم و به استقبالشون رفتم زن داییم منو بوسید با دخترا هم احوال پرسی کردم وهمگی به سمت پذیرایی رفتیم دفتر و کتابمو از روی میز برداشتم و مامان و دایی هم از اشپزخونه اومدن همگی شروع کرده بودن به اختلات من عادت نداشتم جایی که بزرگگترا نشستن زیاد صحبت کنم بر عکس جایی که جونا نشسته بودن واسه خودم  اتیش پاره ای بودم ولی امروز اصلا حوصله حرف زدن نداشتم بیشتر تو فکر مهمونی تولدم بودم که چند هفته بود خودمو واسش اماده کرده بودم از کنار دایی اینا به بهونه امتحان فردا بلند شدم و رفتم رو زمین جلوی تلویزیون نشستم و یه بالش از بالای مبل برداشتم و روش ولو شدم کتابمو باز کرده بودم و به ظاهر درس میخوندم اما اصلا حواسم به کتاب نبود و اصلا متوجه اطرافم نبودم اما با صدای پس کله ای که خوردم به خودم اومدم
فرزاد: دختر حواست کجاست؟؟؟ دوساعت بالای سرتم ...انگار نه انگار  صبح امتحان داری ...شیطون کجا بودی هااا
رویا: چرا همیشه میزنی پس کله من بدبخت تو.... من اگه تلافی اینارو یه روزی از تو نگرفتم حالا ببین
فرزاد: تلافی..؟؟؟؟ اونو تو خواب ببینی ...حالا زود باش درستو بخون فردا امتحان داری
با کلافگی گفتم خوندم ...خوندم...چقدر بخونم  کتابمو بستم و گذاشتمش کنار  راستش اصلا حوصلشو نداشتم
فرزاد یه کمی به من نگاه کرد و بعد با لحن مهربونی گفت : رویا/؟
یه کمی مشکوک نگاهش کردم و بعد با یه نگاه مرموز گفتم چی شد؟؟چطور شد؟؟تو یه دفعه مهربون شدی؟؟؟
فرزاد که انگار صدای منو نشنیده باشه دوباره با همون لحن گفت رویا؟؟
منم با همون لحن خودش گفتم : بله
که متوجه شد مسخرش کردم واسه همین یه لبخند  زد و بعدش جدی شد و گفت رویا شما با کی میخواین برین شمال؟؟
خندیدم و گفتم : خب معلومه با بابام
فرزاد : رویا داری کم کم حرصمو در میاری درست حرف بزن حوصله ندارم امروز
من که دیدیم اوضاع فرزاد امروز قمر در عقربه فهمیدم که نباید سر به سرش بزارم چون وقتی حوصله نداشت اگه سر به سرش میزاشتم حتما کتکه رو میخوردم
رویا: با اقای دولت ابادی و خونوادش چطور؟؟
فرزاد: همه خونوادش یا فقط همسرش
رویا: نه بابا خودشو زنشو و با علیرضا پسرش و هلیا دخترش اون دو تا دختر و پسرش انگار نمیان با ما
فرزاد کمی رنگش عوض شد و گفت : پسرشونم میاد؟
- اره مثل اینکه میاد البته بابا اینطور میگفت من چیز زیادی نمیدونم
خونواده دولت ابادی از دوستای خونوادگی نزدیکمون بودن که با خانومش شهین خانوم و دو تا دخترش هلیا و هستی و دو تا پسرش علیرضا و امیر علی زندگی میکردن که امیر علی از همشون بزرذگتر بود و علیرضا حدودا 22 سالش میشد
- وای فرزاد هلیا هم میاد چقدر دلم واسش تنگ شده میدونی چند وقته ندیدمش؟؟
فرزاد: طوری ذوق میکنه انگار میخواد ابجیشو بعد سالها ببینه
- نخیرم فرزاد خان هر کی ندونه تو که خوب میدونی من و هلیا چقدر با هم دوستیم و همدیگه رو دوست داریم
فرزدا یه چهره جدی به خودش گرفت و گفت : منو بیشتر دوست داری یا اونو ؟؟
از این حرف فرزاد گیج شدم و با تعجب گفتم چی؟؟
فرزاد که تعجبمو دید با خنده بلندی گفت : شوخی کردم چه زود به خودش میگیره
--پری سمیا: رویا جان.. فرزاد عمه بیاین ناهار بخورین
- اووووووووووه چقدر گشنم بوداااااا مثل جنگ زده ها به طرف میز ناهار حمله کردم فرزاد که این رفتار منو دیده بود بلند میخندید  منم واسه اینکه حرصشو در بیارم یه لحظه وایستادم و برگشتم به طرفش و دهنمو بردم نزدیک گوشش و اروم طوری که فقط خودش بشنوه بهش گفتم: در ضمن فرزاد خان من اصلا تورو دوست ندارم    بعد با خنده بهش نگاه کردم که دیدم به کلی رنگش عوض شد و از این رو به اون رو شد انگار یه پرده غم تموم صورتشو پوشونده باشه وقتی چهره فرزاد رو اینطوری دیدم از کار خودم واقعا خجالت کشیدم من که فرزاد رو مثل داداشم دوستش داشتم حالا چطور میتونستم اینطوری برنجونمش  یه نگاه مظلومانه بهش کردم و گفتم: شوخی کردم به خدا
فرزاد هم که انگاری اب یخ رو سرش ریخته باشن و معلوم بود حرف منو تو همون لحظه اول باور کرد و گفت خفت میکنم رویا گیرم نیوفتی....منم که دیدم اوضاع خیطه پا گذاشتم به فرار و از پله ها دویدم بالا و دیدم نه بابا این ول کن نیست همین طورذی داره دنبالم میاد که به قول خودش خفم کنه دویدم طرف اتاقم که در رو قفل کنم دیدم نه بابا...... پاشو گذاشته لای در و داره به زور در رو باز میکنه
رویا: فرزاد بخدا شوخی کردم ... من که گفتم شوخی کردم.....اصلا غلط  کردم...بیخال شو ...بابا تو اصلا امروز چته ؟؟؟؟
در رو محکم حول داد و اومد تو موهامو گرفت تو دستش و محکم کشید
- اخ .....اخ ...نکن فرزاد داری موهامو میکنی ها
فرزاد: دختره دیونه سر به سر من میزاری ها
- بابا شوخی کردم ببخشید ...بی جنبه بازی چرا در میاری؟؟ اصلا میدونی چیه من دیگه هیچوقت باهات حرف نمیزنم
دیدم موهام رو ول کرد و گفت ببخشید بخدا شوخی کردم
دیدم داره ادای منو در میاره گفتم: بی مزه... یه زبون گنده هم واسش در اوردم که خندش رفت هوا .....هه مرتیکه گنده انگاری خوشش میاد حرص منو در بیاره
ناهار رو با دایی اینا خوردیم و بعد از ظهر رفتن منم رفتم تو اتاق و به کارام و درسام رسیدم وفقط واسه شام اومدم پایین و بعدش هم برگشتم تو اتاقم و به ساعت یه نگاه انداختم حدودا 10 بود سریع پریدم تو رخت خوابم  و در عرض چیک ثانیه خواب رفتم
پری سیما: رویا دخترم؟...پاشو عزیزم دیرت شده هااا...الاناست امتحانت شروع شه ها...از من گفتن بود...پاشو عزیزم
- وای مامان بزار یه خورده دیگه بخوابم ..خیلی خوابم میاد
مامان پتو رو از روی سرم کشید: پاشو دختره تنبل دیرت شده امتحانت الان شروع میشه ها
من که انگار تازه یادم اومده امتحان دارم فوری تو جام نشستم دویدم سمت دستشویی تا صورتمو اب بزنم و برم مدرسه...سریع موهامو جلو اینه جمع کردم و لباس پوشیدم و مثل برق از پله ها اومدم پایین
-واااای خدا چقدر دیرم شده
مامان: بیا صبحونه بخور
- نه مامان خیلی دیرم شده
مامان: چی چی رو دیرم شده ....تا صبحونه نخوری نمیزارم بری..بیا حداقل این لقمه رو بگیر و تو راه بخور
- فوری لقمه رو از دست مامانم گرفتم و تشکر کردم و از در زدم بیرون .......فاصله خونه تا مدرسه رو تقریبا دویدم ..خونمون تا مدرسه زیاد فاصله نداشت حدود 10 دقیقه ای میشد
از در مدرسه رفتم تو به طرف سالن امتحان رفتم
- اخیش خدا رو شکر تازه بچه ها داشتن وارد سالن میشدن
شهلا: رویا چرا نفس نفس میزنی؟؟
- به طرف دوستم شهلا رفتم.... نگو شهلا از خونه تا اینجا رو دویدم صبحی دیر از خواب بیدار شدم
شهلا : اووووووه دختر زرنگ کلاسمون خواب مونده ؟؟؟
یه کم مرموز نگام کرد
-مرض شهلا چرا اینطوری نگام میکنی؟؟؟ انگار دزد گرفته
- دخترا بشینین روی صندلی های  خودتون
با صدای ناظم مدرسه من و شهلا هر دو روی صندلیامون نشستیم ...برگه های امتحان توزیع شد تموم سوالارو خیلی سریع جواب دادم همشونو میدونستم از روی صندلیم بلند شدم که برگم رو بدم به پشت سرم نگاه کردم ...هه انگاری مثل همیشه اولین نفری بودم که برگم رو میدادم رفتم جلو و برگم رو به خانم ریاضی دادم
معلم ریاضی: افرین رویا جان انگار مثل همیشه همه سوالارو درست جواب دادی
- ممنون خانوم
از در سالن میخواستم که خارج شم که خانوم ریاضی گفت: رویا جان مگه با دوستات خداحافظی نمیکنی؟؟؟
- نه خانوم اخه امشب همشونو واسه تولدم دعوت کردم
از در سالن خارج شدم و به طرف خونمون برگشتم امتحانم رو خوب داده بودم خوب که چه عرض کنم عالی امتحان داه بودم
-مامااااااااااااااااااااااااااااان ؟؟؟؟؟؟؟؟
- چیه چرا داد میزنی رویا؟؟؟
-گشنمه مامان ....چی داریم واسه ناهار؟؟؟
مامان که داشت بد جور نگام میکرد : اخه دختر مگه ادم واسه گشنگی این همه داد میزنه /؟؟؟زهره ام ریخت دختر .....گفتم شاید طوری شده
- بابا این حرفا رو ولش کن من دارم از گشنگی میمیرم هااا
- زبونتو گاز بگیر دختر .....بیا تو اشپزخونه تا یه چیزی بدم بخورم
رفتم تو اشپزخونه اخ جوووووووووون مامان لوبیا پلو درست کرده بود ....شروع کردم به خوردن از بس گشنم بود دوتا بشقاب یه جا خوردم که مامانم خیال میکرد از قحطی اومدم از این حرف مامانم خنده م گرفته بود .....ناهارمو که خوردم به اتاقم رفتم و کمی خوابیدم اخه امشب باید خیلی  بیدار میموندم و باید یه کمی میخوابیدم ساعتای 7 بعداز ظهر از خواب بیدار شدم و یه اب به صورتم زدم و رفتم پایین
-وااااااااااااااای اینجا چقدر قشنگه ....انگار مامان وقتی من خواب بودم تموم خونه رو تزیین کرده بود خونه پر بود از بادکنک های رنگا رنگ و کاغذ رنگی و گل های قشنگ که به شکل زیبایی تزیین شده بود
- چیه کفت برید؟؟
- با صدای فرزاد به طرفش برگشتم
- ا  فرزاد  تو کی اومدی؟؟؟؟ وای اره محشر شده خیلی نازه فرزاد
-با مامان و باباو دخترا اومیدیم بعدازظهری تا به زندایی کمک کنیم چندبار اومدم تو اتاقت اما خواب بودی منم بیدارت نکردم
- کسی از مهمونا اومده؟؟
فرزاد که داشت اینور و انور رو نگاه میکرد: نه کسی نیومده جز ما هنووز
ندا: سلام خانوم خوش خواب ... چقدر میخوابی تو دختر مثلا تولدته هاااا!!!!
- سلام ندا جون خوبی؟؟؟
- مرسی تو خوبی؟
یه کم مرموز نگاهشون کردم و گفتم حالا ببینم شما دو تا مارمولک واسه من کادو چی اوردین
فرزاد: اولا مارمولک خودتی چند بار بگم نگو اینو؟؟ دوما من که چیزی نیوردم برات.... یادته که تولد منم تو چیزی نیوردی؟؟؟
به یاد تولد فرزاد افتادم و از یاداوری اون جریاد لبخندی زدم اخه من واسه تولد فرزاد چند هفته فکر کردم که یه کادوی خاص حتما بهش بدم و اخرشم به این نتیجه رسیدم که شب تولدش یه جعبه خالی بهش دادم که اونم از تعجب همش بهش نگاه میکردم و بهش گفتم الکی نگاه نکن چشم بصیرت میخواد تا بفهمی چه چیز ارزشمندی توش گذاشتم که تو چشم بصیرت نداری
نمیدونم چرا ولی بعد از اینکه این جمله رو گفتم سرشو به طرفم گرفت و یه لبخند قشنگ تحویلم داد که فهمیدم حتما کادوم خاص بوده
- خیلی خب حالا گدا اصلا هیچی نده
- میخواستم واست هیچی نگیرم ولی حیف که دلم واست سوخت و گفتم گناه داری و اگه برات چیزی نگیرم گریه میکنی...واسه همین یه کادو خیلی کوچیک برات گرفتم
-  یه پوزخند زدم و گفتم : نکن تو رو خدا اینکارو ....اخه میترسم ورشکست شی پسره ی گدا
ندا که تا الان داشت به حرفای من و فرزاد میخندید گفت : خیلی خب دختر تو نمیخوای لباساتو عوض کنی یا این که میخوای با همین سر و وضع بیای ها؟
یه نگاهی به خودم انداختم که یه تی شرت سبز با یه شلوار کتون سفید تنم بود و سرمو اوردم بالا و رو به ندا گفتم مگه چمه ؟؟دختر به این نازی
فرزاد پوزخندی زد و گفت: ولش کن ابجی این دچار خودباوریه کاذبه
منم که از حرف فرزاد خیلی حرصم گرفت گفتم خیلی خب باشه ببینم کسی امشب میتونه رو دست منو بزنه تو خوشگلی حالا میبینی اقا فرزاد زشتالوووووو و پشت سرشم واسش زبون در اوردم
فرزاد که از اداهای من خندش گرفته بود رو به ندا کرد و گفت : راستی ندا نگارو نمیبینم کجاست؟
ندا: عمه فرستادش از بیرون یه چیزی بگیره الاناست که پیداش شه خیلی وقته که رفته
- راهمو کج کردم و دوباره از پله ها رفتم بالا وارد اتاقم شدم خداروشکر تو اتاقم هم حموم داشتم و هم دستشویی در حموم رو باز کردم و خیلی سریع یه دوش گرفتم و اومدم بیرون ...موهامو به سختی خشک کردم ساعت حدود 8 میشد الانا بود که دیگه مهمونا بیان یا شایدم تا حالا چند نفری اومده باشن از تو کمد لباسام لباسی رو که واسه امشب اماده کرده بودم رو برداشتم یه لباس به رنگ بنفش خیلی بلند که تا نوک پام میرسید دامن لباسم چین چین بود خیلی کلوش بود و کمر لباس هم تنگ بود درست سایز تنم بود جلوی سینش با  سنگ ها و مهره های زینتی قشنگی تزیین شده بود لباس رو تنم کردم وااااااااای تو این لباس محشر شده بودم خیلی بهم میومد تازه قدم رو هم بلند تر نشون میداد موهام رو شونه کردم و ریختم دورم و سرشون رو چند تا فر بزرگ دادم و یه کم ارایش هم کردم که خیلی بهم میومد  یه سایه خاکستری به رنگ چشام زدم و یه کمی هم کرم پودر و مقداری هم رژ گونه صورتی زدم و یه رژ لب به رنگ گل بهی هم زدم که با این ارایش امشب دیگه رسما عین عروسا شده بودم یه نگاه از سر رضایت به خودم کردم و با خنده گفتم خوش بحال اونی که منو بگیره ...هه..از حرف خودم خنده م گرفته بود و به خودم نهیب زدم دختر این حرفا چیه تو میزنی حیا رو خوردی یه ابم روش هااااااا ..تو هنوز بچه ای دختره ی دیونه ی خیره سر
در اتاقمو باز کردم و به طرف پله ها رفتم و پله ها رو یکی یکی اومدم پایین ....نگار کنار پله ها وایستاده بود با دیدن من به سمت برگشت گفت : وای دختر عالی شدی ها ...امشب شک نکن چشت میکنن
- با خنده گفتم کی دلش میاد که منو چش کنه
-من!!
با تعجب به پشت سرم برگشتم که فرزاد با دیدن من انگار حرفی رو که میخواست بزنه تو دهنش خشکید و سرجاش میخکوب شد چهره ی فرزاد رو که اینطوری دیدم خنده ی ریزی کردم و گفتم :حالا فرزاد خان من دچار خودباوری کاذبم؟؟؟
فرزاد که انگاری تازه به خودش اومده بود و خواست که خودش رو بی تفاوت نشون بده که مثلا جلو من کم نیاره  گفت : حالا انچنان مالیم نشدی هاااا...ولی رویا خیلی خوشگل شدی
- از این حرفای ضد و نقیض  فرزاد خیلی خندم گرفته بود از فرزاد و نگار فاصله گرفتم و به طرف دوستام رفتم ....دوستام با دیدن من همگی تحسینم میکردن و سربه سرم میذاشتن که مگه امشب عروسیته که اینقدر به خودت رسیدی؟...اما تمام شب سنگینیه نگاهی رو روی خودم حس میکردم و اونم نگاه فرزاد بود احساس میکردم که مواظبمه و من خوشحال بودم که یکی همیشه مثل برادر پشتمه و هیچوقت تنهام نمیزاره
تقریبا همه مهمونا اومده بودن
- به طرف دیگه پذیرای نگاه کردمو با دیدن هلیا انگار تموم دنیا رو بهم یکجا داده باشن ..هلیا همراه پدر و مادرش و داداشش تو یه گوشه از پذیرایی همراه پدرم نشسته بودن به طرفشون رفتم هلیا با دیدن من انگار داد زده باشه گفت : رویاااا
- سلام هلیا جونم کجایی تو دختر؟
هلیا از سرجاش بلند شد و به طرف من اومد و یه ماچ ابدار از لپم گرفت و منم بی نصیب نزاشتمش و یه بوس گنده ازش گرفتم
بابا که این رفتار ما رو دیده بود گفت: بابا جون چند وقته همدیگه رو ندیدن ؟؟
با شرم از رفتاری که انجام داده بودم گفتم یه هفته...که صدای شلیک خنده همه بلند شد...به طرف شهین خانوم رفتم و باهاش احوال پرسی کردم که اونم گونه م رو بوسید و تولدمو تبریک گفت و پشت سرش هم پسرش علیرضا سلام گرمی بهم کرد و تولدمو تبریک گفت هلیا دستمو گرفت و کنار خودش نشوند و شروع کرد حرف زدن
هلیا: راستی رویا امشب ترکوندی ها؟
- نه بابا کجا ترکوندم همش لجبازیو رو کم کنی بود
-رو کم کنی؟؟؟ رو کم کنیه کی؟؟؟
- هیچی بابا ولش کن
- ولی با این حال خیلی خوشگل شدی
علیرضا که تا الان فقط به حرفای ما دوتا گوش میداد رو کرد به من و گفت : راست میگه هلیا امشب خوشگل شدین ها
- نظر لطف شماست اقا علیرضا
هلیا: رویا اینجاروو؟؟
- به بالای سرم نگاه کردم که همه دوستامو با چهره ی شاکی دیدم
هلیا: نمیخوای معرفی کنی/؟
دوستام که معلوم بود خیلی از دستم شاکی بودن ...یکیشون گفت ما رو اینجا دعوت کردی که خودت بیای اینجا؟؟؟و مابشینیم در و دیوار رو نگاه کنیم ؟؟
رو کردم به دوستام و گفتم : بچه ها این هلیاست دوستمه ....جیگرمه ... عزیزمه...
و بعدش رو کردم به هلیا که داشت میخندید و گفتم هلیا جون این سیاه لشکر شکست خورده رو که میبینی دوستای الاف منن ها دوستام که انگاری خیلی حرصشون در اومده بود گفتن برات داریم رویا جون منتظر باش
صدای مامان همه مارو متوجه خودش کرد که داشت با کیک و شمع های روشن روش میومد و منو  و همه مهمونا رو صدا میکرد که بریم و شمع ها رو فوت کنیم همه به طرف کیک رو میز رفتیم و من روی صندلی نشستم و دوستام و بقیه مهمونا دورم حلقه زده بودن و صدای اهنگ شادی از اونطرف سالن پخش میشد و همه داشتن شعر تولد رو برام میخوندن و منم خیلی خوشحال بودم
به کیک نگاه کردم که یه کیک گنده با تزیین قشنگ از البالو و خامه بود و روش 15 تا شمع بود.... تمام نفسمو تو سینه حبس کردم و یه فوت گنده کردم که خیلی از شمع های کیک خاموش شد اما چند تا شون هنوز خاموش نشده بود که دوباره فوت  کردم و همشون خاموش شدن   و همه شروع کردن به دست زدن برام مامان کیک رو از روی میز برداشت تا بین مهمونا تقسیم کنه و منو هم بردن تا کادوهام رو باز کنم
به کادوهای روی میز نگاه کردم وای خیلی بودن ها ..هه .. همیشه از کادو گرفتن خوشحال میشدم کادوها رو یکی یکی باز کردم بابام یه تابلو بهم کادو داده بود و مادرم هم یه انگشتر خیلی قشنگ ندا و نگار هم هر کدوم یه تی شرت و یه شال سبز رنگ قشنگ بهم هدیه داده بودن و خاله پرنیا هم یه سارافن و نوبت به کادوی امید رسید کادوش رو باز کردم ولی در کمال تعجب دیدم که یه تیرکمون بهم کادو داده از خنده غش رفته بودم یه نگاه به امید کردم که خودشم داشت میخندید و بعدش کادوی نوید رو باز کردم که یه گوی خیلی قشنگ توش بود که یه دختر و پسر روی ماه نشسته بودن خیلی قشنگ بود یه تکونش دادم که اکلیل های توی گوی بهم ریخت و یه اهنگ ملایم قشنگ هم میزد راستش از کادوش خیلی خوشم اومده بود و ازنوید  از ته قلبم تشکر کردم و اونم با یه لبخند جوابمو داد کادوهای بچه ها رو یکی یکی باز کردم ورسیدم به کادوی فرزاد بازش کردم و دیدم واااااای این چیه؟؟چقدر ناز و خشگله...کادوی فرزاد یه گردنبند بود از طلای سفید که با سنگهای قیمتی ابی لاجوردی تزیین شده بود و خیلی خیلیییییی قشنگ بود دهنم از تعجب باز مونده بود و به فرزاد نگاه کردم که یه چشمک زد و گفت این به اون در ....خندم گرفت فهمیدم منظورش کادوی تولدش بوده که خالی بوده کادوی هلیا رو هم باز کردم که یه خرس سفید گنده بود و اخرین کادو که کادوی علیرضا داداش هلیا بود کادوش رو از روی میز برداشتم و اسمش رو خوندم و بازش کردم و نگاش کردم  اهههههه اینم که یه گردنبند بود منتها این طلای زرد بود و با ریزه کار های خیلی قشنگ .... از علیرضا تشکر کردم و همه کادو هامو گرفتم تو بغلمو با اخم گفتم چیه هی نیگا نیگا میکنین ؟؟؟هیچیشونو بهتون نمیدم
همه از این رفتار من خندشون گرفته بود ...مامنم کیک ها رو بین همه تقسیم کرده بود و همه مشغول کیک خوردن بودن یه نگاه به اونطرف پذیرایی انداختم که دوستام یه چیزی توی گوش هم میگفتن و میخندیدن احساس کردم این مارمولکا دارن مشکوک میزنن اما اهمیت ندادم
- خوشت اوم از کادوم؟؟
- وای فرزاد خیلی قشنگ بود ها
- راستشو بگو از کدوم کادو بیشتر خوشت اومد رویا؟
- یه کمی فکر کردم و بعد بهش گفتم راستشو بگم؟؟
-خب اره!
- راستش من از کادوی نوید از همه بیشتر خوشم اومد و کادوی هلیا رو هم خیلی خوشم اومد اما کادوی نوید یه چیز دیگه بوداااا منتها کادوی تو هم قشنگ بود
-همون گوی که اهنگ میزد؟؟
-اره دیدی چقدر قشنگ ملایم میزد؟
- اره قشنگ بود....نظرت راجب کادوی علیرضا چیه؟؟
- خوب بود .....اما من کادوی نوید رو ترجیح میدم
- فرزاد یه نگاهی به من کرد و لبخند زد
شهلا: رویا؟؟
- به کنارم نگاه کردم که دوستم شهلا با یه بشقاب کیک وایستاده بود
میخواستم بهش بگم جونم شهلا جون که هنوز ج از تو دهنم خارج نشده بود یه بشقاب کیک مالیده شد تو صورتم شهلا هم قشنگ همشو مالید تو صورتم فرزاد هم بلند بلند داشت میخندید به من... و همه داشتن ما رو نگاه میکردن ...من که تازه فهمیده بودم اینجا چه خبره ....دستمو بردم تو بشاب کیک خودم و یه مشت کیک برداشتم و مالید تو صورت و موهای فرزاد و خودم در رفتم و بچه های دیگه هم شروع کردن..... سر و صورت و موهام شده بود پر از کیک..... دویدم به طرف اشپزخونه از تو یخچال کیک برداشتم و همین که از اشپز خونه اومدم بیرون یه پسره رو دیدم که داره میدوئه خیال کردم فرزاده منم دویدم دنبالش و پیرهنشو کشیدم و اونم برگشت و منم صورتشو کامل کیک مالی کردم اما در کمال تعجب دیدم که این فرزاد نیست علیرضاست و از این سوء تفاهم حسابی شرمنده بودم و به علیرضا گفتم ببخشید تو رو خدا خیال کردم داداش فرزاده
اونم که انگاری بدش نیومده بود کیک های توی دستمو ازم گرفت و سریع مالید تو صورت خودم و شروع کرد به خندیدن بعدش گفت اشکال نداره 1 به 1 مساوی
سر و صورتم کاملن کیک مالی شده بود موهام بوی خامه میداد و یادمه تا لحظه اخری که فرزاد میرفت سر به سرم میذاشت و میگفت الان شدی خانوم شکلاتی
بعد از مهمونی سریع به حموم رفتم و خودمو تمیز شستم تا از این بوی کیک خلاص شم راستش خودمم خنده ام گرفته بود که خودمو توی این وضع میدیدم ...از حموم که اومد بیرون یه راست به طرف رخت خوابم رفتم هیچوقت عادت نداشتم با لباس خواب برم تو رخت خواب اصلا خوشم نمیومد از لباس خواب و همیشه با لباسای تنم میخوابیدم که بیشتر با تاپ و شلوارک میخوابیدم راستش اینطوری راحت تر بودم  سرمو گذاشتم روی بالش خیلی خسته بودم مطمئن بودم که چند ثانیه ای خوابم میبره که همینطورم شد
بابا: پری سیما ؟؟..رویا هنوز بیدار نشده؟؟
پری سیما: نه هنوز خوابه بچم
- برو بیدارش کن ساعت 10 الان خونواده دولت ابادی میان اما این هنوز خوابه
پری سیما که تو اشپز خونه داشت چیزی رو اماده میکرد گفت باشه بزار یه کم دیگه بخوابه دیشب خیلی خسته شده بچم
-حالا خوبه خودش اینقدر ذوق شمال داشت ها ...الان خودش خواب مونده
با صدای شنیدن بابام که اسم شمال رو میبرد دوتا پا داشتم دوتای دیگه هم قرض کردم و پریدم تو راه رو و گفتم کی داره میره شمال؟..ناکس ها منو نمیبرین؟؟
بابا: اگه همینطور خواب بمونی ..نه نمیبریمت ...ا بازم که وایستادی منو نگاه میکنی بدو دختر اماده شو الان خونواده دولت ابدی میان راه میوفتیم
بدو رفتم و سر و صورتمو شستمو لباس پوشیدم و ساکم رو که از قبل اماده کرده بودم برداشتم و اومدم پایین که متوجه شدم خونواده دولت ابدی اومدن به سمت هلیا که کنار مامانش و داداشش وایستاده بود رفتم و به همه سلام دادم
هلیا: سلام رویا جون ....چه بوی خامه ای میدی ها
- واقعا ..؟؟؟ منکه دیشب دو ساعت تو حموم بودم هنوز بوی خامه میدم ؟؟
- نه بابا شوخی کردم ..اماده ای بریم
- یه چشمک بهش زدم و گفتم چه جورشم
مامنم همه وسایل رو که از قبل اماده کرده بود گذاشت توی ماشین و به اسرار هلیا من هم سوار ماشین اونا شدم که من و هلیا و علیرضا عقب نشسته بودیم و شهین خانوم و شوهرش هم جلو و پدر و مادرمم توی ماشین خودمون
عاشق جاده شمال بودم به جاده چشم دوخته بودم و به حرفایی هلیا گوش میکردم و گاهی هم یه چیزی تحویلش میدادم ولی اصلا حوصله حرف زدن نداشتم اخه اینقدر محو جاده قشنگ شمال بودم که مجالی واسه حرف زدن نداشتم
هلیا: علی یکی از اون خاطره های بامزت بگو بخندیم
علیرضا هم که انگار یه فرصت طلایی گیرش اومده باشه شروع کرد به خاطره گفتن چند تایی خاطره گفت ولی من اصلا حواسم بهش نبود
علیرضا: حالا یه خاطره باحالتر میگم
هلیا که هنوز از خاطره قبلی علیرضا غرق در خنده بود گفت باشه داداشی
علیرضا: ما سال دوم دبیرستان بودیم کلاس ما تو شیطنت مشهور بود تموم مدرسه و معلما از دست ما شاکی بود ولی هیچوقت زیر بار کاری که نکرده بودیم نمیرفتیم......  کلاس ما به دفتر مدرسه چسپیده بود ...اقا... این نامردا به ما بهتون بستن که اشغال میریزیم و مدرسه رو پر اشغال کردیم ...ما هم که اینکارو نکرده بودیم هر چی گفتیم اونا باور نکردن ....ما هم که دیدیم حرفمون خریدار نداره به روش خودمون وارد شدیم ....یه روز که همه سر کلاساشون بودن و معاون هم نیومده بود و ما هم بیکار بودیم رفتیم سطلای اشغال رو برداشتیم رفتیم طرف دفتر اول یه سر و گوشی اب دادیم دیدیم که کسی نیست ...بعدش همه سطل های اشغالو تو دفتر خالی کردیم ...دفتر مدرسه پر شده بود از اشغال ...همه انشگتای اتهام به سمت ما نشونه رفت ...مدیر کلاس ما رو معلق کرد و گفت پدراتونو بیارین ...ما هم تصمیم گرفتیم هیچکدوممون خانواده مون رو نیاریم...هه...صبح از خونه به بهونه مدرسه میزدیم بیرون و میرفتیم زمین فوتبال بازی میکردیم....مدیر هم بعد سه روز یه تعهد کوچولو ازمون گرفت بعدش فرستادمون تو کلاس.....
هلیا: داداشی تو هم اره؟؟
- معلومه تو مدرسه خیلی اتیش میسوزوندین
علیرضا به طرف من نگاه کرد و گفت اره ما هم واسه خودمون تو مدرسه دوران قشنگی داشتیم
حدود بعدازظهر رسیدم به شمال و ویلای خودمون .....یه راست رفتم سمت اتاقم و لباسامو رو عوض کردم و بدو رفتم سمت ساحل ...عاشق دریا بودم ..وقتی به اب نگاه میکردم ارامش خاصی تموم وجودم رو فرا میگرفت کنار ساحل که رسیدم یه کمی جلو رفتم که اب تا ساق پام رو میپوشید همونجا نشستم  و دستام و کردم تو اب ....اب بازی میکردم ..هه ..شده بودم عین دیونه ها ...
- شما هم دریا رو دوست دارین؟؟
- به پشت سرم نگاه کردم که علیرضا بالای سرم وایستاده بود ..اینقدر غرق افکارم بودم که متوجه اومدنش نشدم ...سرم رو برگردوندم و به اب زیر پاهام نگاه کردم
- اره من خیلی دریا رو اب رو دوست دارم
- اب؟؟؟...اب رو دوست داری؟؟
- اره اب رو دوست دارم .....یه نگاه به اب بکن...چقدر زلاله ...پاکه..قشنگه...گاهی خیلی خشمگینه ...گاهی خیلی اروم ...هم ادمو نجات میده ...هم ادمو میکشه....هم میتونه بهترین باشه ...هم بدترین...همیشه دوست داشتم شخصیتم مثل اب باشه..اب حد وسطی نداره ...همین ابی که من الان توش نشستم و اروم داره پا های منو نوازش میکنه ...همین اب...اگه من جلوتر برم و پامو از گلیمم دراز تر کنم مطمئن باش جواب منو با گرفتن جونم میده
....اما میشه بهش اعتماد کرد ...همیشه صادقه
- اره راست میگی ....اما یه نصیحت
- چی؟؟
-..هه...هیچوقت پاتو از گلیمت دراز تر نکن ...چون خیلیا طاقت نبودنتو ندارن...   
- از متلکش خندم گرفت اما به روی خودم نیوردم و به یه باشه اکتفا کردم و دیگه چیزی نگفتم
- درس خوندن رو دوست داری؟؟
- اره خیلی ..حاضر نیستم به هیچ قیمتی ولش کنم ....
- حتی بخاطر کسی؟؟
- کس....؟؟؟ مثلا چه کسی..؟؟؟
منظورش رو فهمیده بود اما خودممو به نفهمی زدم
- مثلا روزی بخوای ازدواج کنی و اون نخواد تو درس بخونی چی/؟؟
- اولا ازدواج واسه من هنوز خیلی زوده ...ولی هیچوقت حاضر نیستم بخاطر هیچکس اینکارو بکنم
راستشو بگم خودمم از حرفی که میزدم مطمئن نبودم و یه چیزی ته دلمو خالی میکرد و میگفت .....خدا رو چه دیدی...
از جام بلند شدم پیرهن تنم خیس شده بود به طرف ویلا حرکت کردم...علیرضا هم باهام هم قدم شد اما دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد  ...رفتم تو اتاق خورشید غروب کرده بود و منم خیلی خسته بودم لباسمو عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم
شهین: پری سیما جون؟؟
پری سیما: جونم شهین جان
- رویا رو نمیبینم؟؟
- دخترم خوابیده ...راه خستش کرده
- ماشالله ..هزار ماشاالله ..عجب دختری داری ها ..خدا بهت ببخشه ..واقعا خانومه از همین بچگیش
امیر: دختر منه دیگه شهین خانوم
شهین : واقعا که دخترتونم به خودتون رفته
هلیا: چیه پشت سر دوست جونیم هی غیبت میکنین؟؟
شهین: غیبت نمیکنیم عزیزم ...ذکر خیر بود ... شهین خانوم یه شیرنی از روی میز برداشت و گفت ....ایشاالله بزرگ شد عروس خودم
هلیا که خیلی ذوق کرده بود گفت راست میگی مامان؟؟
- اره مامان جون
پری سیما که تا الان ساکت بود گفت ...هر چی قسمتش باشه همون میشه
- بله ...قسمت سرنوشت ادمو مشخص میکنه ...اما پسر منم دلشو به دختر شما خوش کرده و به پاش نشسته ها
- پری سیما میوه ای رو که پوست کرده بود داخل بشقاب گذاشت و به طرف شهین گرفت و گفت اولا که رویا هنوز بچه ست بعدشم بزرگم که شد نظر خودش شرطه
- اره دیگه این دور و زمونه اینطوری شده دیگه پدر و مادر ها نیستن که واسه بچه هاشون تصمیم میگیرن الان دیگه بچه ها خودشونن که انتخاب میکنن
چشامو باز کردم و به داخل اتاقم نگاه کردم که تاریک بود فوری بلند شدم و لامپ اتاقمو روشن کردم اخه وحشتناک از تاریکی میترسیدم و از تنهایی رفتن تو اب هم خیلی میترسیدم واسه همین هیچوقت نتونستم شنا یاد بگیرم به ساعتم نگاه کردم حدود 10 بود حدس زدم همه شام خوردن ولی گشنه م بود اما اصلا حوصله پایین رفتن رو نداشتم از توی کوله پشتیم یه بسته بیسکویت در اوردم و خوردم و دوباره روی تختم دراز کشیدم و به فردا فکر میکردم وای من چقدر خوشحال بودم که اینجام ....صبح حتما باید میرفتم  و به مامان بزرگ و بابا بزرگم سر میزدم اخه اونا هم شمال زندگی میکردن و فاصله خونشون تا ویلای ما با ماشین حدود نیم ساعت بود اونا خونواده مادرم بودن و خیلی سرمایه دار بودن اما هیچوقت به هیچ کس فخر نمیفروختن وخیلی مهربون و گرم بودن اونا زیاد به تهران نمیومدن حدودا سالی دوبار میومدن و بیشتر من تابستونا رو به دیدن اونا میرفتم و کل تابستون رو اونجا میموندم و حسابی بهم خوش میگذشت و هر سال تا مدرسه تموم میشد مامان بزرگم زنگ میزد که خودش راننده بفرسته دنبالم یا اینکه پدر و مادرم منو میبرن میرسونن ...و اکثرا پدر و مادرم منو میبردن
پری سیما: رویا داری چیکار میکنی ؟؟؟ زود باش دیگه
- الان میام مامان ..صبر کن بند کفشموببندم
تندی بند کفشمو بستم و پریدم در جلوی ماشین رو باز کردم و کنار مامانم نشستم
- مامان نمیدونی چقدر دلم واسه مامان بزرگ تگه !!
- رویا جون بهت گفته باشم من تا غروب نمیرسم بیام دنبالت شایدم مجبور شی شب رو هم اونجا بمونی اخه من خیلی کار دارم
- من که از خدامه مامانی
مامان ماشین رو روشن کرد و همراه مامان به طرف خونه پدربزگ حرکت کردیم......مامان زنگ در رو زد و بعدش هم با صدای قدم هایی ارومی در باز شد و مش حسین سرایدار خونه در پهنای در دیده شد  مش حسین با دیدن من کلی ذوق کرد بنده خدا
مش حسین: سلام دخترم ..کی اومدی..؟؟؟ نمیدونی خانوم و اقا بفهمن تو اومدی چقدر خوشحال میشن ...
- سلام مش حسین ...خوبین عمو؟؟؟
- سلام دخترم خیلی خوش اومدین ...بفرمایین تو
- نه عمو حسین من تو نمیام ..فقط اومدم رویا رو برسونم ...بعدا میام به مامان و بابا سر میزنم ..بی زحمت سلام منم بهشون برسونین
-حتما دخترم ..بزرگیتو میرسونم
- خیلی خب ...رویا جون عزیزم من دیگه میرم ..مامان و بابامو اذیت نکنی ها
-  وقتی دیدم مامان دست منو خونده یه چشمک بهش زدم و با یه لبخند گفتم چشم مامانی ...من که اصلا با هاشون کاری ندارم....
مامانم ازما خداحافظی کرد و سوار ماشینش شد و رفت مش حسین هم منو به داخل باغ برد  خونه بابابزرگم یه باغ بزرگ بود که اخرش  به یه خونه ویلایی ختم میشد که خیلی قشنگ و بزرگ بود فاصله باغ تا خونه رو در سکوت طی کردیم و از مش حسین خواستم که بره و به کارش برسه ...اخه نمیخواستم مزاحم کاراش شم ...جلوی در خونه رسیدم ..خدمتکاراشون در رفت و امد بودن و هیچکس هم توجهی به من نداشت  .....و منم الزامی دونستم که یه اعلام وجودی بکنم یه داد بلندی زدم و گفتم
- سلام من اووووووووووووووووووووووووووومدم
همه خدمتکارا برگشتن به سمت من و به من نگاه کردن ...اما دوباره سرشون رو برگردوندن و مشغول کارشون شدن انگار اینجا یه خبراییه .....انگار مهمونیه ....ا اینا دیگه داشتن زیادی پررو میشدن چرا هیچکس خبر اومدن منو به گوش بابابزگ نمیرسوند؟؟؟......به حوض وسط حیاط خیره شدم که پر بود از هندونه و سیب و انار و چندتا ماهی قرمز هم داشت و بالای حوض هم یه درخت الوچه ...
- اخ جووووون الوچه دهنم اب افتاد ....به طرفش رفتم هر کاری کردم قدم نرسید که یه دونه هم بچینم ...عقب تر رفتم و یه چوب پیدا کردم و اومدم درخت رو تکوندم باهاش و چند تا الوچه خوشمزه ابدار نصیبم شد
- خدمتگار: اهای دختر داری چیکار میکنی؟؟؟
اوووووووووووه این غول تشن دیگه کیه ...یه زن چاق اخمالو به طرفم میومد و داد میزد که چیکار دارم میکنم....منم مثل خودش اخم کردم و گفتم مگه نمیبینی دارم الوچه میچینم بخورم
خدمتکار: الوچه میچینی؟؟؟درختو که از جا کندی تو..؟؟؟
- مال تو رو که نچیدم که اینقدر حرص میخوری
خدمتکار: عجب دختره یه زده درختو مثل اسفالت کرده تازه دو قورت ونیمشم باقیه
- حالا که چی؟؟ صداتم واسه من بالا نبر
خدمتکار که دیگه داشت تقریبا داد میزد گفت
خدمتکار: اصلا ببینم تو کی هستی؟؟؟ مهمونی که هنوز شروع نشده .....
با صدای یه مرد هر دومون به طرف خونه نگاه کردیم
- چی شده نسرین خانوم؟؟
خدمتکار : اقا این دختره ی خیره سر....
بابابزرگ که انگار تازه متوجه من شده بود بلند داد زد رویااااااااا تو اینجا چیکار میکنی ؟؟؟؟که با این جملش حرف خدمتکار بدبخت که حالا فهمیده بودم اسمش نسرینه تو دهنش خشک شد بابابزرگ هنوز داشت با چشماش با عشق خاصی به من و چوب تو دستم نگاه میکرد و داشت منو با چشاش درسته قورت میداد و من میدونستم چقدر واسشون عزیزم و دوستم دارن
- چیه پیرمرد تا حالا دختر به این خوشگلی ندیدی که داری با اون چشای هیزت منو درسته قورتم میدی؟؟؟
بابابزرگ که چهره ی جدی منو دیدی لبخندی زد و گفت: هنوز بلایی تو دختر؟؟
- بلا خودتیو و خانومت ...پسره ی چش سفید ... نیگاش کن با این سن و سالش خجالتم نمیکشه ...هوس دختر 15 ساله کرد ..بیام چشاتو از جا در بیارم؟؟؟
بابابزرگم که دیگه رسما داشت از خنده غش میکرد گفت :بیا...
و منم خیلی ریلکس از پله ها رفتم بالا و جلوش وایستادم و گفتم سر پیریو معرکه گیری؟؟؟
- مگه من دل ندارم؟؟؟
- حالا که اینقدر التماس میکنی قبول میکنم فقط یه شرطی داره
- چه شرطی؟؟
- تموم مال و ثروتت رو کتبا بنویسی و بدی به من
- فقط همین خوشگل خانوم ؟؟
با اخم به بابا بزرگ نگاه کردم و گفتم بابابزرگ تو کم نمیاری نه؟؟
- نه چرا کم بیارم
خودمو لوس کردم و پریدم تو بغلش وااااااااای بابابزرگ چقدر دلم




نوع مطلب : دانلود کتاب، 
برچسب ها : رمان، رمان رویای ماندگا، داستان، دل نوشته زیبا، رویای ماندگار،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 29 فروردین 1396 09:11 ق.ظ
You can definitely see your enthusiasm in the article you write.
The world hopes for even more passionate writers like you who aren't afraid to
say how they believe. At all times follow your heart.
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:45 ب.ظ
First off I want to say terrific blog! I had a quick question in which I'd
like to ask if you do not mind. I was interested to know how you
center yourself and clear your mind prior to writing.
I have had a hard time clearing my mind in getting my thoughts out.

I do enjoy writing however it just seems like the first 10 to
15 minutes are generally wasted simply just trying to figure out how to
begin. Any ideas or hints? Appreciate it!
جمعه 25 فروردین 1396 05:06 ق.ظ
Howdy this is somewhat of off topic but I was wanting to
know if blogs use WYSIWYG editors or if you have to manually code with
HTML. I'm starting a blog soon but have no coding know-how so I wanted to get advice from
someone with experience. Any help would be greatly
appreciated!
دوشنبه 21 فروردین 1396 04:24 ق.ظ
Thank you for the good writeup. It in fact was a amusement account it.
Look advanced to more added agreeable from you! However, how could we communicate?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :