تبلیغات
به ستاره ی شرقی خوش امدید. - رویای ماندگار فصل 2
 
به ستاره ی شرقی خوش امدید.
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : محسن اکبری
چهارشنبه 26 مهر 1391 :: نویسنده : قاصدک رهگذر
بهراد: سرشو به نشونه مثبت تکون داد
فردین: سلام اقای کیان حالتون خوبه؟
بهراد نگاهی به فردین انداخت و لبخندی بهش زد
سیاوش روی تخت کنار پدرش نشست و گفت: بابا کارم داشتین
بهراد: اره بابا جون امروز میخوام سر یه زخم کهنه رو باز کنم
سیاوش: باباجون مجبور نیستین چیزی بگین یا حداقل بزارین وقتی حالتون خوب شد

بهراد : چرا مجبورم بعلاوه حال منم دیگه خوب نمیشه خودتم خوب میدونی
سیاوش اشک توی چشماش جمع شده بود گفت :بابا
بهراد: من خالم زیاد خوب نیست بابا بزار حرفام رو بزنم
سیاوش: باشه بابا
بهراد کمی تو جاش تکون خورد و ناله ای کرد و گفت: تو زیر زمین خونمون گوشه زیر زمین یه گاو صندوق هست توش یه دفترچه هستش و چند تا نوار ویدئو دفتر رو بردار بخون ولی یادت باشه بهم قول بده تا دفتر رو نخوندی نوار هارو نگاه نکنی و بعد از خوندن دفتر بیای پیشم چون ازت خواهشی دارم
سیاوش به نشونه مثبت سرشو تکون داد بهراد یه کلید از توی دستش به طرف سیاوش گرفت و گفت : این کلید گاوصندوقه
سیاوش خواست بلند شه وبره که بهراد دستشو گرفت و توی چشماش زل زد و گفت: سیاوش جان منو ببخش
سیاوش متعجب به پدرش نگاه کرد و گفت این چه حرفیه بابا جون
بهراد : خواهش میکنم
سیاوش: باشه بابا جون
***
جلوی در خونه از ماشین پیاده شده و یه راست به طرف زیر زمین رفتن فردین در زیر زمین رو باز کرد و بعد هر دو وارد زیر زمین شدن زیر زمین تاریک بود اما کور سویی از پنجره به داخل زیر زمین نور وارد میشدفریدن کمی رو دیوار دست کشید تا کلید برق رو پیدا کرد و اتاق داخل زیر زمین روشن شد سیاوش کمی اینطرف و اونطرف رو نگاه کرد تا که چشمش به گاو صندوق افتاد رو به فردین گفت: فردین فکر کنم همینه
فردین : اره انگار
سیاوش به طرف گاوصندوق رفت وبا کلید درش رو باز کرد توی گاو صندوق چندتا پاکت بود و زیر پاکت ها یه دفتر بود و کنار دفتر هم یه کارتون کوچیک که چندتا نوار ویدوئی توش بود سیاوش دفتر رو با نوار ها برداشت در گاو صندوق رو بست
فردین: سیا پاکت ها رو بر نمیداری؟
سیاوش : نه بابا فقط گفت همینارو برداریم
فردین: افرین به بابات که چنین پسر مثبتی داره... اخه دیونه شاید این پاکت ها هم به مامانت ربط داشته باشه
سیاوش: اگه ربط داشت بابام حتما میگفت برشون دارم
از زیر زمین اومدن بیرون و فردین نوار ها رو از دست سیاوش گرفت و در زیر زمین رو بستن و به طرف در خونه حرکت کردن و وارد خونه شدن
فردین: اخ جون چه بوی غذایی میاد سیا... فکر کنم قیمه ست
سیاوش: ای شکمو ما به چی فکر میکنیم این به چی فکر میکنه
فردین: خب چیکار کنم گشنمه
پروین خانوم خدمتکار خونه در حالی با یه دستمال میز رو پاک میکرد رو به سیاوش کرد و گفت : خوش اومدید اقا ....نهار اماده ست میز رو بچینم
فردین: اره بچین پروین خانوم که این سیا خان ما از گشنگی مرد
سیاوش نگاهی به فردین کرد که فردین گفت: چرا اینطوری نگام میکنی؟ تو نبودی الان میگفتی اخ جون چه بوی قیمه ای میاد مردم از گشنگی؟
سیاوش: تو که راست میگی نه؟
فردین : اره جون عمه م
سیاوش: کوفت پسر اینقدر جون مردمو قسم نخور
فردین: بدبخت من اصلا عمه ندارم مامان بزرگم بیچاره دختر دار نشده
سیاوش در حالی که میخندید رو به فردین گفت: هر کی ادم شه تو یکی که نمیشی
فردین نگاهی به خونه انداخت رو به سیاوش گفت : سیا دکور خونتون رو عوض کردین؟
سیاوش: نه چطور؟
فردین دوباره نگاهی به خونه انداخت یه خونه بزرگ دوطبقه که طبقه پاینش تشکیل شده بود از یه حال بزرگ و اشپزخونه اشپز خونه ای با کمد دیواری پسته ای و لاجوردی که به طرف حال باز میشد یه پذیرایی بزرگ که روی دیواراش نقاشی هایی که به نظر خیلی قدیمی و با ارزش به نظر میرسیدن دیوار های خونه سنگ نمای زیبایی به رنگ قهوه ای روشن بود مبلمان به رنگ سفید و با پرده ای هایی به رنگ یشمی و سفید خیلی زیبا وطبقه بالا که چند تا اتاق داشت که اتاق اول مال بهراد پدر سیاوش و اتاق وسط مال خود سیاوش بود که اونم دیوار هایی به رنگ کاملن سفید با پرده هایی به رنگ پسته ای و یه تلویزیون بزرگ که به دیوار بود و چند تا تابلو نقاشی که انگار ترک بودن اخه چند بار سیاوش بهش گفته بود که این نقاشیارو وقتی که ترکیه زنگی میکردن پدرش اورد پدر سیاوش وقتی سیاوش خیلی کوچیک بوده برای همیشه به تهران میاد و اونجا زندگی میکنه یه تخت دو نفره بزرگ کنار اتاق بود و یه میز بزرگ که وسط اتاق بود
پروین: اقا ناهار اماده ست بفرمایید میل کنید
فردین با صدای پروین خانوم به خودش اومد و به سیاوش نگاه کرد که غرق در فکر بود و به دفتر توی دستش نگاه میکرد
فردین: سیا بریم ناهار بخوریم
سیاوش که تازه به خودش اومده بود از روی مبل بلند شد و به طرف میز ناهار رفتن
فردین: اخ جوووووووون نگفتم قیمه ست.. حس ششم رو دیدی اق سیا
سیاوش بشقاب فردین رو برداشت و براش غذا کشید و برای خودش هم کمی کشید اما زیاد میلی به غذا نداشت دفتر   توی دستش مخش رو مشغول کرده بود تو همه این سالها تنها زندگی کرده بود و همیشه ارزو داشت که مادرش رو ببینه اما هر وقت خواسته بود از پدرش بپرسه پدرش یه جورایی تفره رفته بود و از جواب دادن سر باز زده بود و توی تهران هم فامیلی نداشت یعنی اگر هم داشتن اون نمیدونست چون پدرش راجبشون چیزی بهش نگفته بود و کسی به خونشون رفت و امد نداشت بجز کسای کمی که بیشترشون از همکارای پدرش بودن  با خودش فکر میکرد حتما مادرش ادم خوبی نبوده که هر وقت اسم مادرش رو میبرد پدرش ناراحت میشد اما به هر حال توی دلش حس خوبی نسبت به مادرش داشت و مادرشو دوست داشت حتی با اینکه هیچوقت اونو ندیده بود
فردین: سیا بریم تو اتاقت؟
سیاوش قاشقش رو توی بشقاب گذاشت و یه دستمال برداشت و دهنش رو پاک کرد و گفت : باشه بریم اون کارتون رو هم بیار
فردین بلند شد و کارتون رو برداشت و با سیاوش به طرف اتاقش رفتن سیاوش در رو باز کرد و روی مبل کنار تخت نشست فردین به طرف مبل کنار تلویزیون رفت و اونجا نشست
سیاوش: فردین به نظرت توی این دفتر چی نوشته؟
فردین: در حالی که داشت با یه چیزی ور میرفت گفت: نمیدونم ولی حتما باید چیزی مهمی توش باشه که اینهمه سال پدرت قایمش کرده و به تو هم هیچی نگفته
سیاوش  سرش پایین بود و میخواست دفتر رو باز کنه که صدای بلند تلویزیون اون رو متوجه خودش کرد
سیاوش: فردین نکنه این نوارا  رو گذاشتی؟
فردین: اره بیا ببین
سیاوش : برش دار دیونه مگه نشنیدی بابا چی گفت؟
فردین: ای بابا سیا تو رو خدا اینقدر مثبت بازی در نیار
فردین : سیا بدو بیا زود
سیاوش از جاش بلند شد و رفت کنار فردین روی مبل نشست و به تصویر توی LCDتلویزیون یه نگاه انداخت و متعجب به مانیتور چشم دوخت توی یه تصویر یه پسر کوچیک حدودا 4 ساله بود که توی جنگل یا یه باغ خیلی بزرگ داشت میدویید ویکی هم ازش فیلیم میگرفت پسرکوچولو همینطور میدویید و بلند میخندید که پاش به یه چیزی گیر کرد و افتاد زمین و صدای گریش بلند شد وبعدش یه زن که پشتش به دوربین بود با یه پیرهن سفید و یه شلوار لی ابی با موهای خیلی بلند قهوه ای که تا زیر باسنش میرسید اما چهره اش معلوم نبود چون پشتش به تصویر بود فردین و سیاوش متعجب به تلویزیون خیره شده بود زنه به طرف پسرکوچولو رفت و بلندش کرد و لباساشو تکوند و گرفتش توی بغلش پسرکوچولو دستاشو دور گردن اون زن حقله کرد و گریش بند اومد
فردین: سیاوش این پسرکوچولوهه تو نیستی؟
سیاوش : چی میگی فردین؟
فردین: اینا نیگاه کن  خودتی دیونه ... موهاش مشکیه چشماشم سبزه نیگاه کن
سیاوش دوباره به تصویر نگاه کرد انگار فردین راست میگفت
صدای پسر کوچولوهه باعث شد هر دو به طرف تلویزیون دوباره نیگاه کنن
پسر کوچولو: مامانی
زن: جون مامان..... افتادی عزیزم .....اشکال نداره خوشگلم گریه نکن
پسر کوچولو محکم خودشو به بغل زن فشرد
سیاوش روش رو کرد به فردین و متعجب به فردین نگاه کرد
فردین: یعنی مامانت ترک بود؟؟؟
سیاوش دستی از سر کلافگی تو موهاش کشید و گفت : کاش میدونستم فردین خودمم نمیدونم ترک بوده یا فارس
دوباره به صفحه مانیتور نگاه کردن این بار یه مرد اومد و پسر کوچولو رو از بغل زن گرفت و بلندش کرد فردین از سرتعجب به صفحه مانیتور خیره شده بود
سیاوش: این بابامه ..... یه بار خودمم عکس جونیاشو دیدم
فردین: یعنی این باباته؟اهههههههههههههه
سیاوش : اره چطور؟
فردین : نگاش کن چقدر خوشگل و خوشتیپه واقعا عند دختر کشیه...سیا واقعا به بابات نمیاد جونیاش یه همچین تیکه ای بوده باشه
سیاوش: حالا بابامو چش نکنی ها .... مامان بزرگمم میگفت بابام جونیاش خوشگل بود
فردین: چرا این زنه صورتشو بر نمیگردونه؟؟ انگار قهر!!
سیاوش: نیگاه کن فردین بابام داره صداش میکنه
بهراد : عزیزم نمیای بریم تو خونه؟؟؟
زن همچنان سرش پایین بود و چیزی نمیگفت
بهراد دوباره پرسید : رویاجونم؟؟
زن که معلوم شد اسمش رویاست همون طور که سرش پایین بود اروم زمزمه کرد : نه عزیزم تو برو من بعدا میاد
و بهراد از کنارش  خواست که رد شود یک لحظه مکث کرد و به پشت سرش برگشت و اروم سرشو خم کرد و گونه رویا رو بوسید و از پیشش رفت
سیاوش: الان دیگه مطمئنم این مادرمه
فردین: چرا همش جلوشو نیگاه میکنه و به عقب بر نمیگرده تا صورتشو ببینیم.....ولی سیا باباتم واسه خودش فلزی بوده هاااااااا
سیاوش: چی...؟؟؟؟ چطور....؟؟؟؟؟
فردین: ندیدی چطوری با عشق بوسش کرد دیونه؟؟؟
سیاوش : این همه تصویر توی این فیلم نشون داد تو فقط همین یه تیکشو دیدی؟؟...واقعا که خیلی منحرفی فردین
فردین: خب چیکار کنم داداش مامانم که واسم زن نمیگیره تا از این حال در بیام و دیگه به مردم نیگاه نکنم
سیاوش در حالی که میخندید گفت: دیونه ای به خدا
فردین: سیاوش بقیه فیلما رو ببینیم؟؟
سیاوش: نه به بابام قول دادم ... بیا دفتر رو بخونیم
فردین خودشو روی مبل ولو کرد و گفت بخون من گوش میکنم
سیاوش دفتر رو بازکرد و یه نگاه به صفحه اولش انداخت که با خط زیبایی نوشته بود
خدایا: به من زیستنی عطا کن
 که در لحظه مرگ
 بر بی ثمری ان سوگوار نباشم
و بعد صفحه بعد رو ورق زد و شروع کرد به خوندن
***
(( ظهری ناهار زرشک پلو داریم اخ جوووووووووووووون من عاشق زرشک پلو ام هه مامان میدونه از من ابی گرم نمیشه منو تو اشپزخونه راه نمیده کلا از بچگیم تو ناز و نعمت و به قول بچه ها گفتنی تو پر قو بزرگ شدم وقتی یاد صبح میوفتم دلم پر از شور و شوق میشه اخه فردا شب تولد 15 سالگی منه و بعدشم مامانم بهم قول داده با هم بریم شمال........من عاشق شمالم از بچگی عاشق دریا بودم البته اول تو این دنیا مادرمو بیشتر از همچی دوست دارم مادرم با ارزش ترین چیزیه که من تو زندگیم دارم وااااااااای مامانم محشره
پری سیما: رویا جون؟؟؟
رویا: اووووه حلال زاده ست صداش بلند شد... جونم مامان الان میام
در اتاقم باز شد و پری سیما مادرم اومد تو اتاق و گفت: رویا دخترم
رویا: جونم مامان.... چرا اومدین بالا خودم الان میومدم پایین
پری سیما: دخترم داییت اینا اومدن همراه فرزاد یه خورده به خودت برس بعدش هم بیا پایین
رویا: واااااااااا مامان مگه من احتیاجی به رسیدن به خودمم دارم
پری سیما: قربون دختر گلم برم.... معلومه که نداری عزیزم ..دختر من که یه تیکه ماهه
پریدم دستامو انداختم دور گردنش و یه ماچ ابدار از لپش گرفتم و گفتم: به خودت رفتم مامان جونم
پری سیما: خیلی خب خودتو دیگه اینقدر لوس نکن بدو اماده شو بیا پایین
رویا: چشم مامانی
مامانم از در رفت بیرون و من هنوز بهش نگاه میکردم که داشت میرفت واقعا هم که مامانم یه تیکه ماه بود تو خوشگلی تو عروسای فامیل شکیبا که فامیلی بابام بود تک بود
مامانم حدودا 35 سال داشت تو 18 سالگی عروس شده بود خیلی زود عروس شده بود و میگفت اصلا چیزی از دنیا نمیدونستم وقتی شوهرم دادن مامانم قدش بلند بود اما من بهش نرفته بودم و قدم زیاد بلند نبود اما چشام به مامانم رفته بود چشای خاکستری  ولی موهای مامانم مشکی بود اما مال من قهوه ای روشن و لپ دار بودم و با موهایی خیلی بلند که از باسنم پایین تر بودن و مژه هایی بلند و مشکی داشتم که مثل حصار قشنگی دور چشامو پوشونده بودن و باعث میشد چشام خوشگلتر به نظر بیان بابام همیشه عادت داشت لپامو بکشه و چون خیلی پوستم سفید بود زود میشدم عین هو لبو
پری سیما: رویا
واااااااای اخ یادم رفت
رویا: الان میام مامان
زود از روتختم بلند شدم و رفتم جلو اینه و به خودم یه نگاه انداختم احتیاجی به ارایش نداشتم کلا زیاد ارایش نمیکردم یه شلوار جین ابی پوشیدم با یه تی شرت سفید و یه شال ابی که راه راه طلایی داشت انداختم سرم که خیلیم بهم میومد و از پله ها اومدم پایین و رفتم طرف پذیرایی که داییم و پسرش فرزاد نشسته بودن خونمون بزرگ بود وضع بابام خوب بود البته بیشتر این ثروت از خونواده مادریم بهمون رسیده بود خونواده مادریم خونواده سرمایه داری بودن به طرف داییم رفتم و باهاش دست دادم و گونشو بوسیدم داییمو خیلی دوستش داشتم 3 تا بچه داشت که فرزاد تنها پسرش بود و دوتا دختر هم داشت به اسم نگار و ندا وهمیشه خونمون میومدن با فرزاد هم سلام و احوال پرسی کردم فرزاد یه پسر حدودا 24 ساله بود با موهای خرمایی و چشای مشکی و قد بلند ... تقریبا میشد گفت جذابه ... ندا و نگار تنها دوقلوهای فامیل بودن من جز دایی امیر دو تا خاله هم داشتم یکی از خاله هام که اسمش پرنیا بود که ازمامانم کوچیکتر بود دوتا پسر داشت تقریبا هم سن من به اسم امید و نوید  و خاله بزرگترم که از همهشون بزرگتر بود خاله مه سیمام بود اما من هیچوقت ندیده بودمش مامانم میگفت  بعد از اینکه ازدواج کرده با شوهرش از ایران رفته اخه شوهرش ایرانی نبوده و الانم ترکیه زندگی میکنن قبلنا ایران میومدن شنیده بودم وقتی من 5 یا 6 سالم بوده اومدن ولی بعد از اینکه شوهرش میمیره دیگه برای همیشه با تنها پسرش که فکر کنم اسمش بهراده  ترکیه میمونن و تا حالا هم به ایران بر نگشتن
رویا: فرزاد؟
فرزاد: جونم رویا جان
رویا: من صبح امتحان ریاضی دارم کمکم میکنی؟؟
فرزاد: البته چرا که نه ...بدو برو کتابتو بیار تا بهت یاد بدم
من با فرزاد بیشتر از پسرای دیگه فامیل راحت بودم پسرای خاله پرنیا امید و نوید که همش فکر این بودن که حال منو بگیرن و هیچوقتم نیتونستن
رویا: چشم الان میرم و بر میگردم
من تو مدرسه شاگرد اول بودم درسم خیلی خوب بود و به قول بچه های کلاسمون دختر خوشگله مدرسه هم بودن اما همیشه ریاضی رو از فرزاد میپرسیدم اخه ریاضیش حرف نداشت ویه چیز دیگه زلزله مدرسه و خونه و فامیل بودم تو بچه های فامیل شهرت داشتم به رویا زلزله  ........بدو رفتمو دفترمو برداشتم و اومدم نشستم کنار فرزاد داییم با مامانم مشغول حرف زدن بودن
پری سیما: فرزاد عمه؟
فرزاد: جونم عمه
پری سیما: عمه جون ریاضی رو خوب باهاش کار کن این امتحان اخرشه .....دخترم تا حالا همه امتحاناشو بیست شده
فرزاد: افرین دختر عمه خودم ....اگه امسالم مثل هر سال همه نمره هات بیست شن یه کادو خوب پیش من داری؟؟
با ذوق گفتم : جدی میگی؟؟ چی؟؟؟
فرزاد که ذوق منو دید گفت : اونشو بعدا میگم
با اینکه حرصم از اینکار فرزاد در اومده بود ولی به اجبار قبول کردم با فرزاد ریاضی کار کردیم دایی و مامان هم رفته بودن توی اشپز خونه تا سر وصداشون مزاحم ما نباشه
مامانم فرزاد رو خیلی دوست داشت منم فرزاد رو خیلی دوست داشتم و همیشه مثل برادر نداشتم روش حساب میکردم با صدای 




نوع مطلب : دانلود کتاب، 
برچسب ها : رمان، رمان رویای ماندگا، داستان، دل نوشته زیبا، رویای ماندگار،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 12:45 ب.ظ
Spot on with this write-up, I truly believe that this web site needs a lot more attention. I'll probably be back again to see more,
thanks for the info!
سه شنبه 29 فروردین 1396 04:23 ق.ظ
Thanks for the good writeup. It in reality was a enjoyment account it.
Look complex to far brought agreeable from you!
By the way, how could we keep up a correspondence?
دوشنبه 28 فروردین 1396 10:54 ب.ظ
Hi to all, the contents existing at this web page are in fact remarkable for people knowledge, well, keep up the good work
fellows.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 10:49 ب.ظ
My brother recommended I would possibly like this blog.
He was entirely right. This put up truly made my day.
You can not imagine simply how a lot time I had spent for this information! Thank
you!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :