تبلیغات
به ستاره ی شرقی خوش امدید. - رویای ماندگار!!!!!
 
به ستاره ی شرقی خوش امدید.
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : محسن اکبری
سه شنبه 25 مهر 1391 :: نویسنده : قاصدک رهگذر

بسم الله الرحمن الرحیم

رویای ماندگار


تو جاش غلطی خورد پتو رو دور خودش پیچید صدای موبایلش باعث شد چشاشو وا کنه دستشو دراز کرد و رو میز کنار تختش دنبال گوشیش میگشت گوشیو پیدا کرد و دکمه وصل رو زد
فردین: علو سیا
سیاوش: سیا و زهر مار تو خواب نداری مگه !!!!!!!
فردین: ای تو روحت سیا هنوز خوابی ؟ دیونه نیم ساعت دیگه کلاس داریم ها ...زودباش اماده شو الان میام دنبالت ها راستی صبحونه رو هم بگو اماده کنن ها
سیاوش : مرگ پسره دیونه
گوشی رو قطع کرد و پتو رو دوباره کشید رو سرش اما هر کاری کرد خوابش نبرد دوباره بلند شد و به طرف حموم رفت دوش رو باز کرد اب گرم باعث شد سر حال بیاد حوله رو برداشت و موهاشو خشک کرد و از حموم اومد بیرون و به طرف اتاقش رفت از تو کمد لباساش یه تی شرت سفید در اورد که تو یه سفر از پاریس خریده بود و با یه شلوار کتون مشکی پوشید جلو اینه وایستاد ویه نگاهی به خودش انداخت موهایی که تا رو گوشش بود به رنگ مشکی و چشای درشت سبز و چهارشونه وقد بلند و پوستی سفید ولب و دهنی زیبا ومتناسب ودر کل خیلی زیبا به نشانه تحسین ابروهاشو بالا انداخت با صدای زنگ در به خودش اومد و به طرف پذیرایی رفت که پروین خانوم در رو باز کرد و فردین با سر صدای زیادی وارد شد
فردین:اااااااااااااااااای اهل خونه کجایین؟؟ فردین خان اومده
سیاوش: تو ادم نمیشی فردین؟
فردین: جون سیا خودمم خیلی تلاش میکنم ادم شم اما چیکار کنم نمیشه دیگه
سیاوش ابروشو انداخت بالا
سیاوش: اها...خب بیا کوفت کن تا بریم
فردین: ببینم تورو اوههههههههههههه چی شده ؟؟؟ اینهمه خوشتیپ کردی؟ کلک نکنه خبریه ها؟
سیاوش: گم شو دیونه ادم نباید به خودش برسه با این مخ منحرفت
سیاوش یه نگاهه به فردین انداخت یه پسر شاد و سرحال حدودا 24 ساله با موهای مشکی روشن با چشای میشی رنگ قد کوتاه تر از خودش بود و خوشتیپ از سال اول دانشگاه باهاش دوست شده بود و تقریبا همیشه با هم بود فردین از خونواده متمول بودن که جز خودش فقط یه خواهر داشت وخونواده چهار نفره ای داشتن
فردین: ببخشید اقا سیاوش مورد پسند واقع شدم؟
سیاوش: چی؟
فردین : یعنی میای خاستگاریم اقا سیاوش؟
سیاوش : حالت خوبه فردین؟
فردین اره من حالم خوبه تو حالت خوب نیست که دوساعت زل زدی به من
سیاوش: کی من؟
فردین: نه پس عمه من!
سیاوش لبخندی به فردین زد و کلید ماشینشو برداشت و رو به فردین گفت پایین منتظرتم دیر نکنی ها
فردین سرشو به نشونه مثبت تکون داد و سیاوش رفت بیرون در رو بست ماشینش رو کنار ماشین باباش دید یه ویتارای نوک مدادی که باباش واسه تولدش بهش هدیه داده بود ماشینش رو روشن کرد واز پارکینک رفت بیرون کمی بعد در جلوی ماشین باز شد و فردین در حالی که یه لقمه تو دستش بود و دهنش هم پر بود نشست روی صندلی
سیاوش: فردین نهارم بر میداشتی ها...!!!
فردین لبخند زد
فردین: نه فعلا همینا کافیه واسه نهار میام دوباره
سیاوش: ای رو رو برم
سیاوش ماشینو روشن کرد و به سمت دانشگاه حرکت کرد
ماشین رو توی پارکینک دانشگاه پارک کرد و همراه فردین از ماشین پیاده شدن و به سمت در دانشگاه حرکت کردن و بعد از طی سالن راهررو به کلاسشون رسیدن
وارد کلاس شدن که دیدن استاد اومده
فردین: استاد بشینیم
بچه ها با دیدن فردین و سیاوش ریز میخندیدن
استاد اقای سیاوش کیان و فردین رادمنش شما که بازم دیر اومدین
فردین: استاد بخدا تقصیر من نبود همین سیا بود همش نشسته بود صبحونه میخورد
استاد: بازم مثل همیشه تقصیر اقای کیان هستش نه؟؟
فردین: اره استاد بخدا این منو اخفال کرده وگرنه من پسر خوفیم
استاد لبخند زد
استاد: از دست تو
سیاوش: استاد بشینیم؟
استاد :بفرمایید
هر دو روی صندلی های اخر کلاس نشستن و به بچه ها نگاه کردن که هنوز اروم میخندیدن
کلاسشون حدود 11 پسر و 7 دختر بیشتر نداشت که اکثرا تهرانت بودن و چند تا هم از شهرستان های اطراف بودن که تو رشته عمران دانشجو بود استاد دوباره شروع به تدریس کرد بعد از رفتن کلاس هیچ کدوم از بچه ها از کلاس بیرون نرفتن و ساعت بعدش هم کلاس داشتن
سعید: فردین ؟
فردین: جونم عزیزم
بچه های کلاس همه برگشتنه و به فردین و سعید  نگاه کردن فردین با دیدن نگا ها گفت
فردین: چیه شما تا حالا دو تا اردک عاشق ندیدین
بچه های کلاس همه رو به فردین میخندیدن
سعید: ا فردین زهر مار ببین چی میگم خب
فردین: بگو بگو
سعید رفت و جلوی تخته کلاس ایستاد رو به همه گفت بچه ها گوش کنین
سعید: جمعه تولدمه همتون با کادو دعوتین
فردین: ای تو روحت سعید تو این بی پولی من تو تولد میگیری ؟
سعید: ا اشکال نداره فردین جونم شما یکی استثنا کادو نیار
فردین: ای ول خوشگلم حالا شد
سعید نگاهی به سیاوش کرد و گفت
سعید: سیاوش خان شما هم میای؟
سیاوش : نمیدونم  با عرض شرمندگی فکر نکنم
سعید: ا چرا اینطوری که خیلی بد میشه
بچه های کلاس با شنیدن دعوت سعید همه شروع به کف زدن وسوت زدن وشعر خوندن کرد
صدای زنگ گوشی سیاوش باعث شد بچه های کلاس یه کمی ساکت شن
سیاوش گوشیش رو در اورد
سیاوش: بله؟
فراهانی: سلام اقای کیان من وکیل پدرتون هستم
سیاوش: بله میشناسم بفرمایید امری داشتین؟
فراهانی: بله راستش پدرتون میخوان شما رو هر چه زودتر ببینن امروز کمی حالشون بهتر شده و میخوان یه چیزایی راجب مادرتون بگم
سیاوش: چییییییییییی مادرم؟؟؟؟؟؟؟
با صدای بلند سیاوش همه به طرفش برگشتن سیاوش که همه نگاه ها رو متوجه خودش دید گفت چشم اقای فراهانی من الان میام بیمارستان
و گوشی رو قطع کرد و گذاشت تو چیبش
فردین: چیزی شده سیا؟؟؟
سیاوش : نه بابام حالش بهتر شده میخواد منو ببینه
فردین: الان میخوای بری؟
سیاوش: اره
فردین: منم میام
سیاوش : باشه بیا
هر دو سوار ماشین شده و به طرف بیمارستان جایی که پدر سیاوش بستری بود حرکت کردن
فردین: سیاوش مادرت پیدا شده؟؟
سیاوش : نه چطور؟
فردین: اخه دیدم پشت گوشی یه دفعه گفتی مادرت
سیاوش : اره انگاری بابام میخواد یه چیزایی راجب مادرم بگه
فردین: سیاوش تو واقعا هیچوقت مادرتو ندیدی؟ حتی عکسشو؟
سیاوش: نه من هیچوقت ندیدمش از وقتی یادمه با پدرم تو خونه به اون بزرگی تهنا زندگی میکردیم هر وقت هم خواستم از پدرم راجب مادرم چیزی بپرسم اخماش تو هم رفت و گفت که چیزی نگم ونپرسم از مادرم
فردین: یعنی چی؟ یعنی مادرت به پدرت بد کرده که تا اسمی ازش میبری اخم میکنه؟
سیاوش: نمیدونم شاید..... فقط یه بار که 10 یا11 سالم بود یه بار که با بابام سخت دعوام شده بود مامان بزرگم اونجا بود هیچوقت ندیده بودمش اولین باری بودم که میدیدمش وقتی دید گریه میکنم اومد منو گرفت تو بغلش و خواست ارومم کنه منم گریه کردم و گفتم اگه مادر داشتم هیچوقت اینطور نمیشد دیدم اونم اشکش در اومد و گفت هیچوقت راجب مادرت از بابات چیزی نپرس خواهش میکنم منم گفتم حداقل بگید اسمش چی بود اولش نمیخواست بگه اما بعدش با التماسای من گفت اسمش رویا بوده ودیگه هیچی راجبش نگفت
فردین: اها که اینطور حتما بد بلایی سر پدرت در اورده که حتی حاضر نیستن اسمشم ببرن راستی چرا دوباره نرفتی سراغ مادر بزرگت تا ازش بپرسی؟
سیاوش: میخواستم برم اما چندسال پیش از بابام شنیدم که فوت کرده و بعلاوه من ازش ادرسی نداشتم فقط میدونستم اصفهان میشینن
فردین: چرا باز از بابات نپرسیدی؟
سیاوش: بعد از این که فهمیدم بابام سرطان خون گرفته چون میدونستم با حرف زدن از مادرم ناراحت میشه چیزی نگفتم  من که مادرمو نداشتم دیگه نمیخواستم پدرمم از دست بدم
جلوی در بیمارستان نگه داشتن وپیاده شدن وبه طرف بیمارستان و بعدش به طرف اتاق پدر سیاوش رفتن
در اتاق باز شد و سیاوش و بعش هم فردین وارد اتاق شدن
بهراد کیان با دیدن پسرش لبخندی زد
مردی حدود 56 ساله با موهایی یک دست سفید چشمایی خاکستری که چین و چروک چیزی ازشون نذاشته بود و چهره ای چروکیده و نحیف ولی مهربون و پوستی سفید
سیاوش: خوبی بابا جون





نوع مطلب : دانلود کتاب، 
برچسب ها : رویای ماندگار، رمان، رمان رویای ماندگا، داستان، دل نوشته زیبا،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 تیر 1396 02:29 ق.ظ
This piece of writing gives clear idea designed for the new people
of blogging, that really how to do blogging.
سه شنبه 20 تیر 1396 01:14 ب.ظ
Exactly what I was looking for, regards for putting up.
دوشنبه 28 فروردین 1396 09:01 ب.ظ
You really make it seem so easy with your presentation but I find this matter to be actually something which I think I would never understand.
It seems too complicated and extremely broad for me. I am looking forward for
your next post, I'll try to get the hang of it!
چهارشنبه 26 مهر 1391 02:55 ب.ظ
آفرین خیلی کار قشنگیه فقط چند نکته ویرایشی داشت که میگم :
یجا بجای تهارنی نوشتی تهرانت
یجا هم باید مینوشتی دانشجو بودند که نوشتی دانشجو بود اینا تو فصل اول هست
در کل عالی بود بنظرم
برات آرزوی موفقیت دارم
قاصدک رهگذرممنون سوها
سعی میکنم اشکالاتشو برطرف کنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :